من و تو

تقدیم به آستان پاک تک نگین سرای قلبم

[ سه شنبه چهارم تیر 1392 ] [ 14:15 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

کاش می شد روی خط سرنوشت

روزهای با تو بودن را نوشت..

سرنوشت , ننوشت

گر نوشت , بد نوشت

اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 22:4 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

همین که قاصدکــی را
فوت کنی
تا عطر نفس هایت را با خود بیاورد
برای "دلــــم" کافیست…

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 23:12 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

به سلامتي آرزوهايي که هيچگاه لمس نکردي
به سلامتي عشقي که طالعش با تو نبود و هنوزم دوستش داري
به سلامتي شب هايي که تو در تنهاييت گريه کردي و ندانستي چرا

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 23:6 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

من…! مرا که میشنـاسی؟! خودمم کسی شبیه هیچکس! کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!! برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید دری هستم که می‌توانست به آسمان باز شود اگر لولایش به زمین چفت نبود...

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 20:1 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

شهر من اینجا نیست

اینجا..

آدم که نه !

آدمک هایش . همه ناجور رنگ بی رنگی اند !

و جالب تر!

اینجا هر کسی

هفتاد رنگ بزی میکند

تا میزان سیاهی دیگری باشد

شهر من اینجا نیست

اینجا...

همه قارقار چهلمین کلاغ را دوست میدارند!

و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد

شهر من اینجا نیست !

اینجا...

سبدهایشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا "دوزرده " اند

من به دنبال دیارم هستم

شهر من اینجا نیست ...شهر من گمشده اشت...

 

[ جمعه نهم خرداد 1393 ] [ 14:40 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

.
.
.
.

هفت شماره دیگر

(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !

.
.
.
.

باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یکتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

... بــــــــــــــــــــوق ...


سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یکبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچکس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

منتظر تماس شما هستم . انسان !

[ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 3:33 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد. کشتی در نزدیکی‌های مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده‌ای رسید که حرفه‌شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه‌بافی یاد دادند.


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 22:10 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

میدانی...
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی...
خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ...
عادت نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ...
باز بکرند و دست نـخورده !
بعضـــی ها بی نهایتـــند !

مثل تو عشـــــقم


[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 16:14 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]

همیشه تعجب می کنم که چرا پرندگان یکجا می مانند، در حالی که می توانند روی زمین به هرجایی که خواستند پرواز کنند.
سپس همین سوال را از خودم می پرسم.


[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 21:20 ] [ هیوا حسینی ]

[ ]