من و تو

تقدیم به آستان پاک تک نگین سرای قلبم

♥دوستای گلم خوش آمدید ♥

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 14:15  توسط هیوا حسینی  | 

انشا

زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما گفته بودند و گفته باشند و خواهند گفت !!! زندگی انشایی است که تنها باید خود بنگاریم ؛ باشد که موضوع انشای زندگیت "خدا" ، مقدمه اش "عشق او" ، و انتهایش "نگاه او" باشد ... آمیــــــــــــــــــــــــــــــــن

+ نوشته شده در  جمعه پنجم دی 1393ساعت 18:58  توسط هیوا حسینی  | 

کاش

کاش می شد روی خط سرنوشت

روزهای با تو بودن را نوشت..

سرنوشت , ننوشت

گر نوشت , بد نوشت

اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 22:4  توسط هیوا حسینی  | 

قاصدک

همین که قاصدکــی را
فوت کنی
تا عطر نفس هایت را با خود بیاورد
برای "دلــــم" کافیست…

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:12  توسط هیوا حسینی  | 

به سلامتی

به سلامتي آرزوهايي که هيچگاه لمس نکردي
به سلامتي عشقي که طالعش با تو نبود و هنوزم دوستش داري
به سلامتي شب هايي که تو در تنهاييت گريه کردي و ندانستي چرا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 23:6  توسط هیوا حسینی  | 

من!!!

من…! مرا که میشنـاسی؟! خودمم کسی شبیه هیچکس! کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!! برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید دری هستم که می‌توانست به آسمان باز شود اگر لولایش به زمین چفت نبود...
+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 20:1  توسط هیوا حسینی  | 

شهر من اینجا نیست...

شهر من اینجا نیست

اینجا..

آدم که نه !

آدمک هایش . همه ناجور رنگ بی رنگی اند !

و جالب تر!

اینجا هر کسی

هفتاد رنگ بزی میکند

تا میزان سیاهی دیگری باشد

شهر من اینجا نیست

اینجا...

همه قارقار چهلمین کلاغ را دوست میدارند!

و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد

شهر من اینجا نیست !

اینجا...

سبدهایشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا "دوزرده " اند

من به دنبال دیارم هستم

شهر من اینجا نیست ...شهر من گمشده اشت...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 14:40  توسط هیوا حسینی  | 

منتظر تماس شما هستم . انسان !

هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

.
.
.
.

هفت شماره دیگر

(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !

.
.
.
.

باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یکتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

... بــــــــــــــــــــوق ...


سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یکبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچکس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

منتظر تماس شما هستم . انسان !

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 3:33  توسط هیوا حسینی  | 

دختر مراكشی

دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد. کشتی در نزدیکی‌های مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده‌ای رسید که حرفه‌شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه‌بافی یاد دادند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 22:10  توسط هیوا حسینی  | 

میدانـــــی

میدانی...
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی...
خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ...
عادت نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ...
باز بکرند و دست نـخورده !
بعضـــی ها بی نهایتـــند !

مثل تو عشـــــقم


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 16:14  توسط هیوا حسینی  | 

مطالب قدیمی‌تر